یه روحانی توی منظقه بود که خواب نداشت
روزها از این سنگر و اون سنگر به امور بچه ها می رسید
شبها هم تا صبح نماز می خوند و عبادت می کرد
منتظر بودم ببینم کی خستگی از پا درش میاره
اما کار به اونجا نرسید و یه شب هم خواب نموند
یه روز دم دمای صبح موقع تجدید وضو خمپاره اومد و آسمونی اش کرد
منبع: کتاب سرزمین مقدس ، صفحه 119v